بی ستاره
ناشر: پرسمان،شالان
موضوع: رمان ایرانی
قطع: رقعی
نوع جلد: شمیز
سال چاپ: 1398
نوبت چاپ:
تعداد صفحات: 272
وزن: 304گرم
شابک: 9789642835331
عشرت جون رفته است... بچه ها را سر و ساماني داده ام... و برايشان فيلم كارتوني گذاشته ام تا دور و برم نباشند... تا اشك هايم را نبينند... ساكت و ارام نگاهم به قمري هاي پشت پنجره است كه دانه ها را از نوك يكديگر بيرون مي كشند و مي خورند... انها را مي شمارم... يك دو سه چهار... ده دوازده تايي هستند... هر روز صبح براي شادي روح ناصر عبدالهي خواننده تازه فوت كرده و من صدايش را خيلي دوست دارم دانه مي ريزم... و چند قطره اشك قمري ها با صداي زيبايشان لحظه اي است كه مرا با خود برده اند... و يادم نيست كه ساعتي قبل چه الم شنگه اي در اينجا برپا بود !! دوباره داغ دلم تازه مي شود... رو به اسمان مي گويم : خدايا... چرا اينقدر بي انصافند !! اگر كسي با دخترهاي خودشان چنين رفتاري داشته باشه پوستش رو مي كنند !! اونوقت پا شده اومده اينجا مي خواد منو بيرون كنه... مي خواد مهناز خانم رو جاي من بياره... مي خواد اين بره هاي طفلي رو از من بگيره ودوباره اشك مي ريزم... طاها چند ضربه به در مي زند... در را باز مي كنم... با ديدن من مي گويد : ستاره... بچه ها رو بردار از اينجا برو... برو خونه ي مادرت... منهم برات وكيل مي گيرم... برو نزار اين مرتيكه رذل زندگي اتو خراب كنه... با هق هق مي گويم : ديگه كدوم زندگي رو مي خواد خراب كنه !! مگه ديگه از اين خراب تر هم مي شه ؟! بچه ها با شنيدن صداي طاها به سوي ما مي ايند... از طاها مي خواهند كه بگذارد با كامپيوترش بازي كنند... طاها به انها مي گويد : در بازه... كامپيوتر هم روشنه... زهرا جون بلدي ديگه ؟!... من مي گويم : نه... خرابش مي كنن... مي گويد : زهرا ديگه اين چيزها رو ياد گرفته بابا... تو خبر نداري. و زهرا با خوشحالي مي گويد : بلدم... مامان به خدا بلدم...
آرام