کلیدر،ده جلدی در پنج مجلد
ناشر: فرهنگ معاصر
زبان كتاب: فارسي
تعداد صفحه: 2836
اندازه كتاب: رقعی شومیز
سال انتشار: 1401
دوره چاپ: 1
نام اين رمان از روستايي در بخش سرولايت شهرستان قوچان در پايكوه حيدري گرفته شده كه حوادث برخي از قسمتهاي اين رمان در آن رخ ميدهد. زندگي عشايري شرح داده شده در رمان كليدر و نيز نگاه سنتي به شخصيتهاي رمان آن را به صورت رماني كلاسيك درآورده است.اهل خراسان مردم كرد بسيار ديده اند. بسا كه اين دو قوم با يكديگر در برخورد بوده اند؛ خوشايند و ناخوشايند. اما اينكه چرا چنين چشمهاشان به مارال خيره مانده بود، خود هم نمي دانستند. مارال، دختر كرد دهنه اسب سياهش را به شانه انداخته بود، گردنش را سخت و راست گرفته بود و با گامهاي بلند، خوددار و آرام رو به نظميه مي رفت. گونه هايش برافروخته بودند. پولكهاي كهنه برنجي از كناره هاي چارقدش به روي پيشاني و چهره گرد و گُر گرفته اش ريخته بودند و... مهتاب بود. مهتابي ملايم و نرم، چون حريري سپيد روي نازكاي برف، بر بيابان و بر سر و گوش بامهاي قلعه بركشاهي، تن كشيده بود. شب، آرامشي نجيب داشت. آرامبخش و دلپذير بود. چنان كه گويي بدي و زشتي را جواب گفته است. نه انگار كه در چنين شبي مي شد مي شد خنجري در قلب عاشقي فرونشانده شود. نه انگار كه در چنين شبي مي شد انگشتان بلند و خشمگين گلوي مردي را بفشارند. نه انگار كه گرگي دل دريدن ميشي داشت و... برادر، برادر را دوست مي دارد. مادر، فرزند را دوست مي دارد؛ و فرزند مادر را، پدر را. ايشان مي توانند دلباختگان باشند. محدود و نامحدود، چنين دلباختگي هايي در خور سنجشند. در اين مايه، هر ديگري مي تواند پنداري از شيفتگي در خود داشته باشد. ليك، پيوند موسي به ستار از آن گونه بود كه پندار و معياري از آن به دست نمي توان داشت. بيش يا كم، نتوان برشمرد و... باد تكيده و سمج و سخت، عبدوس يال و شانه به جلو داده بود و گام در باد مي كشيد. بالهاي قبايش بر پس پاها در باد بي امان كشاله مي رفت و در عبور شناور خود چنين مي نمود كه زانوانش به هر گام، خم ملايمي را طرح مي زنند. در انبوه باد، آن گونه كه ريگ و راه و بيابان را انباشته بود، عبدوس بدان مانده شاخه اي مي مانست كه در تلاشي دشوار و سمج، تن را در هجوم توفان تاب مي آورد. گاه جو اسب؛ سپيده دم. اسب سپيد نادعلي پوشيده در كپان كبود پشمين، درون آغل كنار قهوه خانه ملك منصور، در گرگ و ميش سپيده دم به انتظار جو صبح هوچ از كام مي كند، دُم مي تكانيد و گردن به سوي در آغل كج داشت. جو صبح. به ريختن جو و آذوقه در آخور اسب و همچنين به نماز صبح، نادعلي بايد از خواب برمي خاسته باشد؛ اما هنوز نشاني از او نبود. نه نشاني از قبا و گامهاي صاحب است، و نه…