آوای گرسنگی
مترجم : مهتاب صبوری
ناشر: افراز
موضوع: ادبیات
قطع: رقعی
نوع جلد: شومیز
سال چاپ: 1396
نوبت چاپ: 1
تعداد صفحات: 211
شابک: 9782000117711
«من گرسنگی را می شناسم، حسش کرده ام. در کودکی روزهای آخر جنگ، همراه کسانی هستم که در جاده دنبال کامیون های آمریکایی می دوند، دست هایم را دراز می کنم برای گرفتن آدامس، شکلات و بسته های نانی که سربازها بیرون می اندازند.» این ها آغازین جملات «آوای گرسنگی» ست. داستانی بلند و روان از گوستاو لوکلزیو که روایتی ساده و تک خطی دارد. این داستان روایت سرگذشت خانواده ای فرانسوی در حاشیه ی جنگ جهانی دوم است. داستانی از شوربختی خانواده ای ثروتمند که زندگیشان همگام با سقوط وطن، به اضمحلال کشیده می شود. روایت این کتاب، روایت گرسنگی ست. حکایتی بیان شده از دریچه ی نگاه تنها فرزند خانواده،دختری به نام اتل، از روزگاران کودکی و زندگی در نعمتی فزون تا هجده سالگی و سرآغاز سقوط و ورشکستگی و در پس آن روزگاران گرسنگی ٬ آنجا که با ننگ پناهندگی از پاریس٬ سرزمین دوستی ها و علقه ها، سرزمین روزهای ارغوانی بیرون رانده شده و به سرزمینی غریب روانه می شوند و چنان در ورطه ی فقر فرو می روند که غذایشان چیزی جز سبزیجات فاسد و میوه های لهیده، ریشه های گیاهان، خورده های غذا و آشغال سبزی نیست و در نهایت، ازدواج در کلیسایی غریب و در اعماق غربت که هیچ کسی جز پدر روحانی شاهدش نبود. این تراژدی تلخ در حال و هوای غربت پاریس داستان کسانی را نقل می کند که اگرچه خود در پی جهالت به ریشه ی خویش تیشه زده اند، اما جنگ ریشه شان را برکنده و به ناگاه خشک شان کرده است. خیل عظیم انسان های فلاکت زده ای که دوران خوشیشان، دوران میهمانی های پر زرق و برقشان به اتمام رسیده است و « حالا دنیاشان ویران شده بود، خرد شده و به کانال آبی محدود شده بود، حالا محکوم شده بودند که به خاطر خطاهاشان چون سایه زندگی کنند، بدون هیچ آرزویی.»اما این پایان داستان نیست، این تراژدی که پیوندی ناگسستنی با جنگ دارد، با مرگ اتل و گذر زمان و رسیدن به سال های پس از جنگ ادامه می یابد. جنگ تمام می شود، پاریس زیبا می گردد، خیابان ها سبز و گسترده و روشن می شوند، پایان روایت٬ اکنون پاریس است، جایی که فرزند اتل پس از سال ها به موطن مادر بازگشته و چنان از خاطرات تلخ او پربار است، گویی که با قدم زدن در کوچه ها و خیابان ها، در جای پای مادر گام برمی دارد. جنگ شاید از ظاهر پاریس رخت بر بسته و خیابان ها از هر جنایتی پاک شده باشند اما از زیر این همه زیبایی آوایی عمیق و دهشتناک از درد و رنج، از فلاکت و نیستی، از گرسنگی به گوش می رسد…