سرودهای مخالف ارکسترهای بزرگ ندارند
ناشر: اختران
موضوع: رمان ایرانی
قطع: رقعی
نوع جلد: زرکوب
سال چاپ: 1398
تعداد صفحات: 932
شابک: 9782000441144
«اطاقي بود روي قاليچه آسماني قصه که از شب پايين نميآمد. شبي که خيال صبح نداشت. فرنوش ميدانست اگر فرهاد باشد، صداي فلوتش آسمانيتر ميشود. رفتن فرهاد از عشق نيست. از نفس است. چندين بار سپيده زد. چندين بار آبي تيره صبح کمرنگ شد. يک بار نگاه کردند و فرنوش خنديد و آن برف باريده را روي شاخهها نشان فرهاد داد. گلهايي که از زير همان برفها رد ميشدند و زرد شدند و ريختند، گرمشان شد. سرما به اطاق تابستاني ريختند. فرنوش تنبلي ميکرد از تخت بيرون بيايد و بخاري را روشن کند. هوا داشت گرم ميشد. پنجرهها را فرهاد باز ميکرد». «سرودهاي مخالف ارکسترهاي بزرگ ندارند»؛ جديدترين رمان مسعود کيميايي، دعوتي است به رازها و نواهاي آن اطاقهاي جادويي گذشته که هزاران داستان دارند با پنجرههايي رو به حقيقت و صداهايي با رنگ يار... «تمام شبهاي عشق تمام ميشوند. صبح، تاريک و سياه شب را سفيد ميکند. فرهاد نميدانست راه کجاست. اطاقي که ميخواست، تا جهان هست، هوايش باشد. رنگ ديوارهايش را صبح ديد. جاي لوازم را به خاطرش داد. بوي فلوت ميآمد. فرنوش نبود. دلش ميخواست بگردد تا با اين بهانه خانه را ياد بگيرد. دلش ميخواست شيرين صدايش کند و بگويد که تيشه به کوه نميکوبد. تا خواب نباشد صداي شيرين فرهاد صدايش کند. در کوه نخوابد و تيشه بزند و بيخوابي بکشد. وقار عشق هنوز ميان اطاق مانده بود و فرهاد به دنبال شيرين آواز ميگرداند. صداي کليد در آمد. فرنوش خريد صبح کرده بود. نان سنگک را دولا، شير و پنير و عسل را روي هم گذاشته بود و رفت سمت آشپزخانه کوچک. تدارک صبحانه را ديده بود و فرهاد نفسهاي بيجا به فلوت ميزد که صدايي از آن بيرون بيايد. فرنوش خنديد. کنار نان را ميان راه خورده بود». مسعود کيميايي در رمان تازه خود از خانواده اي قديميدر تهران روايت دارد در طول سالياني بس نزديک به ما. «سرودهاي مخالف ارکستر بزرگ ندارند» به عنوان سومين رمان کيميايي به پشت ويترين کتاب فروشيها ميآيد.
جسدهای شیشه ای